





خاطره

امشب هوای غربت زد به دل خاطره
کفت که دیگه نمیخواد اینجوری ادامه بده
امشب دلم هوای شب یلدا رو داشت
نمیدونم ولی انگار به خاطره شک داشت
می گفت شاید همه شون واسم یه رویا باشن
میگفت شاید که اینا یه حس بی خواب باشن
دلم میگه زندگی مث یه خاطره میمونه
وقتی میره می فهمی که اون چه محشر بوده
وقتی میره می فهمی تمام زندگیت بود
تمام خاطرات و هستی و عاشقیت بود
حالا که رفتم فهمید چقدر دوسش داشتم
خاطرشو پیش هیچ ، نامحرمی نمیذاشتم
حالا که رفتم از پیش اون
بهم میگه که که دستام مرحم زخماش بوده
ولی یادش رفته که از دل من اون رفته
انگار یادش رفته که من دیگه اونجا نیستم
برای لحظه ای هم من دیگه بر نمیگردم
:: یلدا::
این شعر هم از شعرای منه شاید هم یکی از دلتنگی های من !!!!!!!!






پنجره را باران شست
از دل اما چه کسی نقش تو را خواهد شست





هیچ کس نمیتونه به دلش یاد بده که نشکنه
اما میتونه به دلش یاد بده که وقتی شکست با لبۀ تیزش دست اونی که شکست نبره






